تبليغاتX
:::هیئت دانشجویی محبان الولایه :::
 

منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
عناوين مطالب وبلاگ
تعداد بازديدها:


در باره من

هیئت دانشجویی محبان الولایه دانشگاه گیلان

 

آرشیو مطالب

· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· اردیبهشت 1388
· اسفند 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· مرداد 1386
· اسفند 1385
· دی 1385
· آذر 1385
· مرداد 1385

پيوندهاي روزانه

· سایت های مذهبی

آرشیو موضوعی

· دفاع مقدس
· شهدا
· مراسمات
· ویژه نامه ی غدیر
· زیارت عاشورا (هفتگی)
· ویژه نامه محرم
· از قفس ویران تا شمس آسمان

پيوندهـــــــــا

· نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها
· سایت بزرگ مذهبی صراط
· سایت بزرگ ظهور
· دانشگاه گیلان
· آسان دانلود
· شاهوار
· کتابخانه مرکزی دانشگاه گیلان
· بهترین سایت ایرانی
· سایت بزرگ حاج عبدالرضا هلالی
· درد ودل
· پخش زنده کربلا
· انتظار حق
· ترفندستان
· معاونت پژوهشی دانشگاه گیلان
· هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
· محرم
· دوستداران حاج منصور ارضی
· صافات
· پیامبر امید
· همه چیز در یک وبلاگ
· قالب های مذهبی

امکانات


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS

 


طراح قالب

امیرحسین مهدی پور


Powered By
BLOGFA.COM

شهید مهدی زین الدین
       خاطراتی از شهید مهدی زین الدین

                 فرمانده 23 ساله

از چهار دانشگاه فرانسه برایش دعوتنامه آمده بود. نفر چهارم کنکور دانشگاه شیراز شد. بیست و دو سه سال بیشتر نداشت که فرماندهی لشکر 17 علی ابن ابی طالب را به او سپردند. تو دنیا سابقه نداره که یه جوون بیست و سه ساله بشه فرمانده لشکر،اون هم لشکری مثل لشکر 17. همه می دونن هر جا مستقر می شد، زبانزد می شد. حتی عراقی ها وقتی می فهمیدن لشکر 17 مستقر شده، رادیو هاشون شروع    می کرد به بد و بیراه گفتن، از بس ترس و وحشت برشون می داشت.

                        قدر شرایط

می گفت:«بچه ها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید.همون طوری که الان ما غبطه می خوریم به حال شهدای اسلام و شهدای کربلا،در آینده هم انسانهایی می آیند که به حال ما غبطه می خورند و آرزو می کنند که ای کاش در زمان ما و در شرایط ما بودند.

                    استعانت از خدا

همه مقدمات عملیات انحام شده بود، همه معبرهای ما جواب داده بود،نیروها مستقر شده بودند توی خط،منتظر بودند تا شب بعد برای عملیات. همه کارها رو به راه بود.شب برگشتیم قرارگاه برای استراحت، آخر شب خوابیدیم. دم صبح بیدار شدم. نور فانوس فضای چادر را روشن کرده بود. دیدم مهدی (شهید زین الدین) پتو را کنار زده، به حالت سجده صورتش را گذاشته روی خاک و می گوید:«خدایا من هرچی در توانم بود، هر چی بلد بودم و هرچی امکانات بود آماده کردم، از اینجا به بعدش با توست.»

                     عکس دخترش

نزدیک عملیات بود، تازه دختر دار شده بود. یک روز دیدم سر پاکت از جیبش زده بیرون. گفتم:چیه گفت: عکس دخترمه. گفتم: بده ببینم. گفت: هنوز خودم ندیدمش ! گفتم: چرا؟ گفت: الان موقع عملیاته، می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده، باشه بعد.

                     آب کردن آفتابه

یکی از رزمندگان رفته بود دستشویی و وقتی دید آفتابه ها خالیه و باید تا کوه بره، زورش آمد یک بسیجی را گیر آورد و گفت: دستت درد نکنه داداش این آفتابه را آب می کنی؟ بسیجی هم رفت و آب آورد ولی آب کثیف بود. رزمنده گفت: برادر جون اگر از 100 متر بالاتر آب می آوردی تمیز بود. بسیجی دوباره آفتابه رو برداشت و رفت اونو آب کرد و آورد. بعدها رزمنده می فهمه اون بسیجی اسمش «مهدی زین الدین» بوده!            

 نوشته شده توسط بچه های هیئت در تاریخ چهارشنبه 11 دی1387 با موضوع شهدا