در همان ایامی که محسن بستری بود ، یک شب آنقدر
درد کشید که شرشر عرق می ریخت. پرستارها بیش از ده والیوم به او تزریق کردند ، اما
هیچ فایده ای نداشت. مادر خیلی بی تابی می کرد و مثل باران گریه می کرد. در همین
حال نزدیک تخت محسن شد و زیر گوشش گفت : « محسن! عزیزم، الهی بمیرم برات ، خیلی
درد می کشی ، نه؟» که محسن سرش را بلند کرد و با خنده گفت : «مادر! من هرچی بیشتر
درد می کشم بیشتر لذت می برم، نگران من نباش.» بعد از این گفت که برایم خاک تیمم
بیاورید، با همان دستان مجروح تیمم کرد و همانطور درازکش، قامت بست و شروع کرد به
نماز خواندن. چه نمازی! اشک می ریخت و نماز می خواند، طوری که صورتش کاملا خیس شده
بود. وقتی نمازش تمام شد، رو کرد به مادر و گفت:« مادر! دوای درد من همین نمازه.»
عبد الرضا وزوایی
هوای کربلا
وقتی محسن از بیمارستان مرخص شد، گفتم تا این
زخمها خوب بشه 6-7 ماه طول می کشه. هنوز به یک ماه نکشیده بود که آماده رفتن به
جبهه شد. عصبانی شدم و گفتم : « محسن! تو با این وضعیت چه جوری می خوای بجنگی؟
توکه دست راستت کار نمی کنه.» عضله بازوی دست راست محسن در اثر گلوله کاملا از بین
رفته بود و فقط انگشت سبابه اش حرکت می کرد. او به همان انگشت سبابه اش اشاره کرد
و گفت:« ببین، خدا این انگشت را برای من سالم نگه داشته، برای چکاندن ماشه تفنگ،
همین یه انگشت کافیه.»و در حالی که سعی می کرد اشکهاشو از من پنهان کنه گفت: «
مادر! دلم بد جوری هوای کربلا رو کرده.» به او گفتم: «من چشام آب نمی خوره تو بری
کربلا رو ببینی، کربلا رو نمی بینی هیچ، مارو هم به فراق خودتمی نشونی.» کمی تامل
کرد و گفت : « مادر جان! من کربلا رو برای خودم نمی خوام، برای نسلهای بعدی می
خوام. برای 7-8 سال آینده.» هیچ وقت این جمله او از یادم نمی ره.
مادر شهید
امداد غیبی
شهید وزوایی در مورد جلوه امداد غیبی و معجزه
در عملیات بازی دراز -2 می گوید: «هنگامیکه ما قله را فتح کردیم، حین تخلیه اسرا،
یکی از افسران عراقی مصرانه خواسنار ملاقات با فرمانده ما شد. دوستان به خاطر
رعایت مسائل امنیتی، شخصی غیر از فرمانده را به افسر بعثی به عنوان فرمانده معرفی
کردند. اما افسر عراقی در کمال تعجب و ناباورانه گفت: «نه! فرمانده شما این نیست،
من خودم فرمانده شما را دیدم. او سوار بر یک اسب سفید بودو هرچه ما به طرفش تیر
اندازی کردیم، موفق نشدیم او را بزنیم، من میخواهم او را ببینم!»
قسمتی از وصیت نامه شهید وزوایی
بسم ا... القاسم الجبارین
از شهادت واهمه ای نداریم. این منتهای آرزوی
ماست. خدا گواه است هنگامیکه حرف از داوطلب برای
شهادت به میان می آید، بین برادران بر سر اجابت آن دعوا می افتد . ای عارفان و ای
معلمین اخلاق، که مشغول ریاضت کشیدن برای نزدیکی به درگاه خدا هستید، به جبهه ها
بیایید تا ببینید که چگونه برادران شما به آن درجه از قرب الهی رسیده اند.... .
خدا را شکر می کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر می کنم که
نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمین های سرد و بی روح گشته از لوث وجود
صدامیان اشغالگر را، به نور خدایی نصیبم فرمود. از خدا می خواهم که شهادت را در
راهش نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهی از این دنیای فانی رفتم، در زمره
شهیدان به حساب آیم. از خدا می خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده ای حقیر
و زبون هستم.
و من ا... توفیق
26 اسفند1360- ساعت 11 شب- جبهه دز فول
حقیر محسن وزوایی
نوشته شده توسط بچه های هیئت
در تاریخ
چهارشنبه 21 اسفند1387 با موضوع شهدا